تألیف و ترجمه: دکتر اکبر رضایی روانشناس تبریز – ۱۴۰۰
میدانیم که خاستگاه روانشناسی فلسفه است و بسیاری از موضوعات موردبحث و سؤالات مطرحشده توسط روانشناسان در سالهای اخیرْ جدید نیستند، بلکه این پرسشها در طول قرنهای متمادی موردتوجه عمیق فلاسفه بودهاند. متفکران ژرفاندیش هر نسلی به بررسی منظم این پرسشها و همچنین پاسخهای آنها پرداختهاند.
این فصل، پیشینه تاریخی روانشناسی یادگیری معاصر را نشان میدهد که با بحث در مورد مواضع فلسفی منشأ دانش و ارتباط آن با محیط شروع میشود و با برخی دیدگاههای روانشناختی اولیه در مورد یادگیری خاتمه مییابد. این مرور تاریخی بهصورت گزینشی انتخاب شده است و موضوعات تاریخی مربوط به یادگیری در محیطهای آموزشی را شامل میشود.

روانشناسی یادگیری و فلسفه
از دیدگاه فلسفی، مطالعه یادگیری را میتوان تحت عنوان معرفتشناسی[۱] (دانششناسی) تجربی توصیف کرد. این حوزه فلسفی به مطالعه منشأ، ماهیت، حدود و روشهای کسب دانش میپردازد. دانششناسان سؤالهایی از این قبیل میپرسند: دانش چیست؟ چگونه دانش را کسب میکنیم؟ چه چیزی را میتوانیم بدانیم؟ چگونه چیز جدیدی را یاد میگیریم؟ حدود دانش کداماند؟ منابع و سرچشمههای دانش کداماند؟ این نوع سؤالها ابتدا توسط یونانیان باستان مطرح شدند. مورخان فلسفه دو دیدگاه عمده ولی مخالف در این زمینه شناسایی کردهاند که به ترتیب خردگرایی و تجربهگرایی نامیده میشوند. این دو مکتب قرنها در آوردگاه فکری در برابر هم ایستادهاند و نحلههای پرتوانی از آنها هنوز هم درصحنه فعلی روانشناسی علمی بهوضوح دیده میشود (هیلگارد و باور، ۱۳۷۱). در زیر به بررسی مختصر این دیدگاهها به نقل از شانک (۱۳۹۹)، السون و هرگنهان (۱۳۸۸)، هرگنهان (۱۳۹۳)، شولتز و شولتز (۱۳۸۶) و مازور (۱۳۸۵) خواهیم پرداخت.

خردگرایی
خردگرایی[۲] به این اندیشه اشاره دارد که تنها خرد یا عقل منبع اصلی معرفت است. فیلسوف خردگرا میگوید که ذهن برای کشف دانش فعالانه میکوشد (مثلاً از راه اندیشیدن، استدلال یا قیاس)، بااینحال فلاسفه خردگرا ازجمله افلاطون، دکارت، کانت و … دیدگاههای متفاوتی در خصوص نقش دادههای حسی در بازسازی واقعیت دارند.

افلاطون. تمایز بین ذهن و ماده که بهصورت برجسته در دیدگاه خردگرایانه دانش بشری مطرح میشود، را میتوان در نظریات افلاطون ردیابی کرد. او بین دانش اکتسابی که ازطریق حواس به دست میآید و دانش حاصل از خرد و عقل تمییز قائل شد. بنا به نظر افلاطون، هر چیزی در دنیای تجربی جلوهای از صورت خالص (ایده) است که بهصورت انتزاعی وجود دارد؛ بنابراین صندلیها، تختهسنگها، سگها و انسانها جلوههای پستتر صورتهای خالص هستند. آنچه ما ازطریق حواس تجربه میکنیم از تعامل صورت خالص با ماده حاصل میشود. بر اساس نظر او ماهیت یک شی یا مفهوم با صورت آن برابر است. ازنظر افلاطون ماهیت (صورت) وجود مستقلی از جلوههای منفرد آن دارد. افلاطون معتقد بود که افراد ایدههایی در مورد دنیا دارند و آنها این ایدهها را ازطریق تأمل بر آنها کشف میکنند. بر اساس نظر او خِرد بالاترین قوه ذهنی است، زیرا ازطریق خرد افراد ایدههای انتزاعی را یاد میگیرند. ماهیت حقیقی و درست خانهها و درختان را تنها ازطریق تأمل در ایدههای خانهها و درختان میتوان بهدست آورد.

بر اساس نظر افلاطون دانش حقیقی و یا دانش ایدهها، فطری هستند و ازطریق تفکر و تأمل به حوزه آگاهی آورده میشوند. یادگیریْ یادآوریِ چیزی است که در ذهن وجود دارد. اطلاعات کسبشده ازطریق حواسِ بینایی، شنوایی، چشایی، بویایی و لامسه مواد خام را تشکیل میدهند نه ایدهها را. بر اساس نظر افلاطون، ذهن بهطور فطری برای تفکر و تأمل ساخت یافته است و برای اطلاعات حسی وارده معنایی را ایجاد میکند.

رنه دکارت. آیین خردگرایی همچنین در نوشتههای فیلسوف و ریاضیدان فرانسوی رنه دکارت[۳] مشهود است. دکارت از شک و تردید بهعنوان روشی برای بررسی و تفحص استفاده کرد. ازطریق شک او به این نتیجه رسید که حقایق مطلقاند و در مورد آنها شکی وجود ندارد. این واقعیت که او میتواند شک کند، او را به این باور رساند که ذهن (فکر) وجود دارد و در نتیجهگیری معروف خود آن را منعکس کرد. ”من فکر میکنم پس وجود دارم.“ ازطریق استدلال قیاسی، از مقدمات کلی به موارد خاص، او اثبات کرد که خدا وجود دارد و به این نتیجه رسید که ایدههای بهدستآمده ازطریق استدلال یا خرد باید حقیقی باشند.

دکارت نیز همانند افلاطون دوگانگی ذهن و ماده را بدیهی فرض کرد. به اعتقاد او بدن انسان نوعی ماشین است که اعمال آن قابل پیشبینیاند و از این لحاظ انسان مانند حیوانات است. افراد بهواسطه تواناییشان برای استدلال متمایز میشوند. روح انسان یا ظرفیت و استعداد برای تفکر، اَعمال ماشینی بدن را تحت تأثیر قرار میدهد، اما بدن ازطریق تجربیات حسی بر ذهن عمل میکند. اگرچه دکارت فرض دوگانگی را بدیهی میدانست، بااینحال او فرض تعامل ذهن و ماده را نیز مطرح کرد.

دکارت محتوای ایدههای خود را بیشتر تحلیل کرد و دریافت که برخی ایدهها با چنان روشنی و وضوح تجربه میشوند ولی قرینه یا همتایی در تجربه شخصی او ندارند، بنابراین لازم است بهعنوان واقعیت پذیرفته شوند. دکارت تصور کرد که اینگونه ایدهها فطری هستند؛ یعنی جزء جداییناپذیر ذهن هستند. دکارت ایدههای فطری را شامل وحدت، ابدیت، کمال، اصول بدیهی، هندسه، نفس، خدا، اندیشههای مربوط به مکان، زمان و حرکت میدانست. مفهوم ایدههای فطری به نظریه فطری نگری ادراک (یعنی این عقیده که توانایی ادراک ما ذاتی است نه اکتسابی) منجر شد و در مکتب روانشناسی گشتالت تأثیر گذاشت. این ایدهها از این نظر اهمیت دارند که در بین تجربهگرایان و تداعیگرایان (ازجمله جان لاک) مخالفتهایی را برانگیخت.

جوانه رشد: یه مرکز مشاوره خوب در تبریز بهترین مشاوره با بهترین روانشناسان تبریزمشاوره تحصیلی، یادگیری، انگیزشی در تبریزتست هوش و استعدادیابی در تبریزمشاوره کودک و نوجوان در تبریزمشاوره فردی- اضطراب، افسردگی و وسواس در تبریز همین حالا با مرکز مشاوره جوانه رشد به شماره همراه ۰۹۱۴۶۳۴۷۰۹۸ تماس بگیرید و وقت مشاوره را رزرو کنید. ما به کودکان باهوش، نوجوانان اندیشمند و خانوادههایی که آنها را دوست دارند، کمک میکنیم.
ایمانوئل کانت. دیدگاه خردگرایی توسط فیلسوف آلمانی به نام ایمانوئل کانت[۴] بسط داده شد. کانت در کتاب نقدی بر خرد ناب[۵] خودش به موضوع دوگانگی ذهن و ماده پرداخت و اشاره کرد که جهان بیرونی بینظم است ولی بهصورت منظم درک میشود، زیرا نظم ازطریق ذهن تحمیل میشود. ذهن جهان بیرون را ازطریق حواس دریافت میکند و آن را بر اساس قوانین فطری و ذهنی تغییر میدهد و به آن سازمان و معنا میبخشد؛ بنابراین، هرگز نمیتوان جهان را آنطور که هست شناخت بلکه به آن صورت که ادراک میشود، میتوان درک کرد. ادراکات افراد به جهان نظم میبخشند؛ بنابراین هر کوششی برای تعیین ماهیت دانش باید نقش فعال ذهن را نیز در نظر بگیرد. کانت نقش تفکر و استدلال را بهعنوان منبع دانش مجدداً تأیید کرد، اما اظهار داشت که تفکر در محدوده تجربه عمل میکند. دانش مطلق بدون تأثیر از جهان بیرون وجود ندارد. بلکه، دانش در این مفهوم که اطلاعات را از جهان میگیرد و ازطریق ذهن تفسیر میکند، تجربی است. ازاینرو، خردگرایی کانت قویاً بر تجربه حسی و قوای ذهنی فطری متکی بود. کانت تأثیرات قابلملاحظهای بر روانشناسی داشت و از زمان او به بعد، درباره اهمیت عوامل فطری در زمینههایی چون ادراک، زبان، رشد شناختی و حل مسئله بحثهایی مطرح شد. تأثیر مستقیم نظر کانت بر روانشناسی گشتالت و پردازش اطلاعات به چشم میخورد.

بهطور خلاصه میتوان گفت در آیین خردگرایی اعتقاد بر این است که دانش ازطریق ذهن به وجود میآید. اگرچه دنیای بیرونی وجود دارد که افراد ازطریق آن اطلاعات حسی را کسب میکنند، بااینحال ایدهها ازطریق کارکردهای ذهن حاصل میشوند. دکارت و کانت معتقد بودند که تفکر بر اساس اطلاعات بهدستآمده از جهان عمل میکند؛ نظر افلاطون این بود که دانش میتواند مطلق باشد و ازطریق تفکر یا خِرد ناب کسب شود. افلاطون اطلاعات حسی را سد راه و غیرقابلاعتماد میدانست.

تجربهگرایی
برخلاف خردگرایی، تجربهگرایی[۶] به این ایده اشاره دارد که تجربه تنها منبع معرفت است. تجربهگرایان معتقدند که هر تصور و مفهومی که فرد در ذهن دارد، بر یک یا چند تجربه قبلی استوار است. هرچند تأکید بر تجربه حسی است ولی معرفت حاصل از بازنگری فکری روابط میان تجربهها نیز تاحدودی موردتوجه است.
ارسطو. ارسطو[۷] شاگرد، پیرو و جانشین افلاطون بود. افلاطون و ارسطو هر دو به ایدهها علاقه داشتند ولی روش آنها برای کشف ایدهها بسیار متفاوت بود. ازنظر افلاطون، ایدهها یا صورتها را فقط با نادیدهگرفتن تجربه حسی و معطوفکردن افکار به درون (یعنی ازطریق دروننگری) میتوان کشف کرد. ازنظر ارسطو ایدهها فقط ازطریق بررسی طبیعت معلوم میشوند. او معتقد بود که اگر جلوههای منفرد یک اصل یا پدیده بهقدر کافی موردبررسی قرار گیرد، سرانجام میتوان ایدههاییکه این جلوهها بیانگر آن هستند، استنباط کرد؛ بنابراین، نگرش ارسطو نسبت به اطلاعات حسی خیلی مساعدتر از افلاطون بود. بااینحال، ارسطو هرگز استدلال را نادیده نگرفت. به عقیده او تأثرات حسی تنها آغازگر دانشاند. پسازآن ذهن باید بر این تأثرات تعمق کند تا قانونمندیهای حاکم بر آنها را کشف کند. درنتیجه میتوان گفت که ارسطو تمایزی آشکاری بین ذهن و ماده قائل نبود. برخلاف افلاطون، او بر این باور بود که ایدهها، مستقل از دنیای بیرونی نیستند، بلکه جهان بیرونی سرچشمه تمامی دانش است.
ارسطو با اصول تداعی خود به روانشناسی کمک کرد. به تأیید عموم دانشمندان او اولین تداعیگراست. او از سه اصل تداعی سخن گفته است که میتوان اولین نظریه در مورد حافظه در نظر گرفت: یادآوری یک شی یا یک ایده، یادآوری اشیاء یا ایدههای مشابه با آن، مغایر با آن، یا تجربهشده به همراه آن به لحاظ زمانی و مکانی را راهاندازی میکند. هراندازه دو شی یا ایده باهم تداعی شوند احتمال بیشتری وجود دارد که یادآوری یکی از آنها، یادآوری دیگری را راهاندازی کند. قوانین تداعی ارسطو بیش از ۲۰۰۰ سال اساس نظریه یادگیری شدند. درواقع مفهوم تداعیهای ذهنی هنوز هم کانون توجه اغلب نظریههای یادگیری است.
جان لاک. یکی از چهرههای تأثیرگذار مکتب تجربهگرایی، فیلسوف انگلیسی جان لاک[۸] بود. لاک نظر دکارت را در مورد وجود ایدههای فطری نفی کرد. او اعتقاد داشت که انسان به هنگام تولد به هیچ نوع دانشی مجهز نیست. براساس نظر لاک، تمامی دانشها از دو نوع تجربه بهدست میآیند: تأثرات حسی جهان بیرونی و آگاهی شخصی. همانطورکه اشاره شد، به عقیده لاک ذهن هنگام تولد لوح سفید[۹] (خالی) است. ایدهها ازطریق تأثرات حسی و تأملات شخص بر روی این تأثرات بهدست میآیند. هیچچیز در ذهن نمیتواند وجود داشته باشد که ابتدا در حواس نبوده باشد. ذهن از ایدههایی تشکیل میشود که به روشهای گوناگون باهم ترکیب شدهاند. ذهن را تنها ازطریق تجزیه این ایدهها به واحدهای سادهتر میتوان درک کرد. براساس نظر لاک، ایدههای پیچیده از ترکیب ایدههای ساده به وجود میآیند. یکی دیگر از عقاید لاک که برای آغاز روانشناسی اهمیت زیادی داشت، تمایز بین کیفیتهای نخستین و ثانویه بود (البته قبل از او گالیله نیز بین این کیفیتها تمیز قائل شده بود). کیفیتهای نخستین آنهایی هستند که در شی وجود دارند نظیر اندازه و شکل اشیاء، ولی برخی ویژگیهای دیگر نظیر رنگ، بو، صدا و مزه در خود شی نیستند بلکه در ادراک شخص از آن شی وجود دارند. بعد از او اندیشمندان برجستهای چون جورج برکلی[۱۰]، دیوید هیوم[۱۱] و جان استوارت میل[۱۲] مسائلی را که لاک مطرح کرده بود، موردبحث قرار دادند.
جورج برکلی. برکلی با لاک همعقیده بود که تمام دانشهای ما درباره جهان خارج از تجربه ناشی میشود ولی با تمایزی که لاک برای کیفیتهای نخستین و ثانویه قائل بود، موافق نبود. برکلی اعتقاد داشت که هیچ نوع کیفیت نخستینی وجود ندارد. بهعبارتدیگر، تنها چیزیکه وجود دارد ادراکها یا کیفیتهای ثانویه هستند. اگرچه دنیای بیرونی وجود دارد زیرا خدا آن را درک میکند ولی ما فقط میتوانیم از ادراکهای خودمان از دنیا آگاه باشیم. بااینحال ما میتوانیم فرض کنیم که ادراکهای ما از دنیا واقعیت بیرونی را منعکس میکنند، زیرا خداوند به احساسهای ما اجازه نمیدهد که ما را فریب دهند. بااینوجود، برکلی را هنوز هم تجربهگرا میدانند زیرا او اعتقاد داشت که محتویات ذهن از تجربه واقعیتهای بیرونی مشتق میشوند.
دیوید هیوم. هیوم از این عقیده لاک که ایدههای پیچیده از ترکیب ایدههای ساده به وجود میآیند، طرفداری کرد. او همچنین با این عقیده برکلی موافق بود که جهان مادی برای فرد وجود ندارد مگر اینکه به ادراک او درآید، ولی این استدلال را گامی فراتر برد. هیوم اعتقاد داشت که افراد نمیتوانند درباره ایدههای خودشان نیز مطمئن باشند. افراد واقعیت بیرونی را بهطور غیرمستقیم ازطریق ایدههای خودشان تجربه میکنند.
جان استوارت میل. میل تجربهگرا و تداعیگرا بود، ولی این نظر را که ایدههای ساده به شیوهای منظم با هم ترکیب میشوند تا ایدههای پیچیده را ایجاد کنند، رد میکرد. استدلال میل این بود که ایدههای ساده، ایدههای پیچیده را بهوجود میآورند، بااینحال ایدههای پیچیده الزاماً از ایدههای ساده تشکیل نمیشوند. ایدههای ساده میتوانند افکار پیچیده را تولید کنند که ممکن است رابطه آشکاری با ایدههاییکه آن را تشکیل میدهند، نداشته باشند. باورهای میل این موضوع را منعکس میکند که کل چیزی بیشتر از مجموع اجزای آن است که یکی از مفروضههای اصلی روانشناسی گشتالت است.
درمجموع میتوان گفت که براساس تجربهگرایی تنها شکل دانشْ تجربه (مشاهده و آزمایش) است. با الهام از ارسطو، تجربهگرایان بر این باور بودند که جهان بیرونی بهعنوان اساس تأثرات افراد عمل میکند. بیشتر تجربهگرایان قبول دارند که اشیاء و ایدهها باهم تداعی میشوند تا محرکهای پیچیده و الگوهای ذهنی را پدید آورند. لاک، برکلی، هیوم و میل ازجمله فیلسوفان مشهوری بودند که از دیدگاههای تجربهگرایانه حمایت کردند.
اگرچه مواضعِ فلسفی و نظریههای یادگیری بهشکلی دقیق بر هم منطبق نیستند، بااینحال نظریههای شرطیسازی عموماً تجربهگرا، و نظریههای شناختی عمدتاً خردگرا هستند. همپوشی غالباً مشهود است. برای مثال، بیشتر نظریهها موافقاند که بخش عمده یادگیری ازطریق تداعی رخ میدهد. نظریههای شناختی بر تداعی بین شناختها و باورها، و نظریههای شرطیسازی بر تداعی محرکها با پاسخها و پیامدها تأکید دارند.
جوانه رشد: یه مشاور خوب در تبریز مرکزی برای سلامت رفتاری کودکان، نوجوانان و بزرگسالان و خانوادهها در تبریز مشکلات خود را همین حالا با رزرو وقت با ما در میان بگذارید تا از تجارب متخصصان و استادان روانشناسی دانشگاههای تبریز در اسرع وقت بهرهمند شوید. شماره همراه مرکز مشاوره جوانه رشد تبریز ۰۹۱۴۶۳۴۷۰۹۸
آغاز مطالعه روانشناسی یادگیری
اگرچه تعیین زمانِ آغاز رسمی روانشناسی بهعنوان یک علم دشوار است، بااینحال میتوان گفت که پژوهشهای نظامدار روانشناختی در نیمه دوم قرن نوزدهم آغاز شد. وونت و ابینگهاوس دو شخصیت مهم تأثیرگذار بر نظریههای یادگیری بودند.
آزمایشگاه روانشناسی وونت. نخستین آزمایشگاه روانشناسی را ویلهلم وونت[۱۳] در سال ۱۸۷۹ در لایپزیک آلمان تأسیس کرد. وونت درصدد تثبیت روانشناسی بهعنوان یک علم جدید بود. آزمایشگاه او بهدلیل بازدیدکنندگان سرشناس شهرت جهانی کسب کرد. او همچنین مجلهای برای گزارش پژوهشهای روانشناسی منتشر کرد.
تأسیس آزمایشگاه روانشناسی از اهمیت ویژهای برخوردار بود، زیرا آن بهمنزله آغاز انتقال روانشناسی از نظریهپردازی صوری فیلسوفان بهسوی تأکید بر آزمایشگری و بهکارگیری تجهیزات و ابزارها بود؛ بنابراین روانشناسی وونت براساس روشهای آزمایشی علوم طبیعی، بهویژه فنونیکه فیزیولوژیستها بهکار میبردند پیریزی شد. موضوع روانشناسی وونت هشیاری بود. او اعتقاد داشت که روانشناسان باید بهجای تجربه باواسطه به مطالعه هشیاری به صورتیکه بیواسطه تجربه میشود بپردازند. از هدفهای اصلی او کشف عناصر فکر و فرایندهای اساسی حاکم بر تجربه هشیار بودند.
آزمایشگاه وونت پژوهشگرانی را بهخود جلب کرد که چالش برای تأسیس روانشناسی بهعنوان یک علم را پذیرفته بودند. این محققان پدیدههایی مانند احساس، ادراک، زمان واکنش، تداعیهای کلامی، توجه، احساسات و هیجانها را موردبررسی قرار دادند. اگرچه آزمایشگاه وونت به اکتشافات روانشناختی مهمی دست نیافت ولی توانست روانشناسی را بهعنوان یک رشته علمی بنیانگذاری کند.
یادگیری کلامی ابینگهاوس. هرمان ابینگهاوس[۱۴] اولین روانشناسی بود که یادگیری و حافظه را به شیوه آزمایشی موردپژوهش قرار داد. او با این اقدام خود، نهتنها نشان داد که در این مورد وونت به خطا رفته است، بلکه نحوه مطالعه تداعی یادگیری را تغییر داد. ابینگهاوس با انجام پژوهشهایی در زمینه حافظه، فرایندهای عالیتر ذهنی را موردبررسی قرار داد. او در آزمایشهای خود فهرستی از کلمات را بهعنوان موضوع موردمطالعه استفاده کرد، ولی فکر میکرد که این کلمات مطلوب نیستند، زیرا هرکدام حاوی تداعیهای از پیش موجود میان کلمات هستند و این تداعیهای قبلی بر عملکرد فرد تأثیر میگذارند. ابینگهاوس برای اجتناب از این مشکل هجاهای بیمعنی[۱۵] را که ترکیب سه حرف بیصدا-صدادار-بیصدا بودند را ابداع کرد (برای مثال cew، haq،gur،bok ،tij ،lev ). ابینگهاوس تمام ترکیبهای ممکن بالغبر ۲۳۰۰ هجای بیمعنی را تهیه کرد و بهصورت تصادفی فهرستی را با تعداد مختلف انتخاب و بر روی آنها آزمایشهایی انجام میداد.
ابینگهاوس پژوهشگری مشتاق بود و در سالهای متمادی خودش آزمودنی مطالعه خودش بود که این کار با معیارهای جدید قابلقبول نیست (بهدلیل احتمال دخالت سوگیری پژوهشگر)؛ بااینوجود، اکثر یافتههای اصلی او توسط پژوهشگران بعدی تأیید شده است. در یک آزمایش معمولی، او فهرستی از هجاهای بیمعنی را تهیه میکرد و نگاه کوتاهی به هر هجا میانداخت و پس از مکث به هجای بعدی نگاه میکرد. با این شیوه او مشخص میکرد که چند بار تکرار مطالب فهرست (چند کوشش) لازم است تا او تمام فهرست را یاد بگیرد. او با مطالعه مکررِ فهرستْ اشتباهات کمتری مرتکب میشد، برای یادگیری هجاهای بیشتر به کوششهای بیشتری نیاز داشت، در ابتدا بهسرعت و سپس بهتدریج فراموش میکرد و کوششهای کمتری برای یادگیری مجدد هجاها درمقایسه با دفعات اول نیاز داشت. او همچنین فهرستی از هجاها را گاهی اوقات بعد از یادگیری اولیه موردبررسی قرار داد و نمره صرفهجویی[۱۶] را محاسبه کرد که آن را بهعنوان زمان یا کوششهای موردنیاز برای یادگیری مجدد فهرست درمقایسه با مقدار زمان یا کوششهای موردنیاز برای یادگیری اولیه تعریف کرد. برای مثال اگر یک فهرست به ۲۰ بار تکرار در یادگیری اولیه و فقط ۱۵ بار در مرحله بازآموزی نیاز داشته باشد، این امر پنج بار یا ۲۵ درصد صرفهجویی در پی دارد. او همچنین چند متن معنیدار را بهخاطر سپرد و دریافت که معنیداری مطالب، یادگیری را تسهیل میبخشد. ابینگهاوس نتایج پژوهشهای خود را در کتابی با عنوان درباره حافظه[۱۷] منتشر کرد. او با این کارهایش یک حوزه جدید مطالعه که امروز هم مهم است، آغاز کرد. پژوهشهای او آنقدر دقیق و نظامدار بودند که بسیاری از یافتههای او درباره ماهیت یادگیری و حافظه هنوز هم معتبرند و در کتابهای درسی روانشناسی نقل میشوند.

ساختگرایی و کارکردگرایی
کار ابینگهاوس و وونت نظامدار اما منحصر به مکانهای خاصی بودند و تأثیر کمی بر نظریههای روانشناختی داشتند. تغییر قرن، پیدایش مکاتب گستردهتری از اندیشههای روانشناسی را رقم زد. دو دیدگاهیکه در این زمان پدیدار شدند، یکی ساختگرایی و دیگری کارکردگرایی بودند. اگرچه هیچکدام امروزه بهعنوان یک آیین یکپارچه وجود ندارند، بااینحال بنیانگذاران اولیه آنها در تاریخ روانشناسی در بحثهای مربوط به یادگیری صاحب نفوذ بودند.
ساختگرایی. ادوارد بی. تیچنر[۱۸] یکی از پیروان وفادار وونت بود. او روشهای آزمایشی وونت را به روانشناسی آمریکا انتقال داد. روانشناسی تیچنر که درنهایت با عنوان ساختگرایی[۱۹] شهرت یافت، ترکیبی از تداعیگرایی با روش آزمایشی را بازنمایی میکرد. مکتب ساختگرایان نیز به مطالعه نظامدار هشیاری یعنی ساختار و ترکیب فرایندهای ذهنی میپرداخت. ساختگرایی فرض میکرد که ذهن ترکیبی از تداعی ایدههاست و اینکه برای مطالعه پیچیدگیهای ذهن، شخص باید این تداعیها را به ایدههای مجزا تقسیم کند.
تیچنر نیز همانند وونت از روش آزمایشی دروننگری[۲۰] استفاده میکرد. مشارکتکنندگان در مطالعات دروننگری تجارب بیواسطه خودشان را بعد از مواجهه با اشیاء یا رویدادهای موردنظر بهصورت کلامی گزارش میکردند. برای مثال، اگر میزی به آنها نشان داده میشد آنها ادراک خودشان از شکل، اندازه، رنگ و جنس آن را گزارش میکردند. به آنها گفته میشد که نام یا دانش خود درباره شی یا معنای ادراکات خود را گزارش نکنند. نام بردن شی موردآزمایش در گزارش دروننگری خطای محرک نامیده میشد؛ بنابراین، اگر آنها هنگام مشاهده میز، نام آن یعنی ”میز“ را بیان میکردند، این نشان میداد که آنها به محرک توجه دارند تا به فرایند هشیاری خودشان.
دروننگری یک فرایند منحصربهفرد روانشناختی بود و به مرزبندی روانشناسی از سایر علوم کمک کرد. دروننگری یک روش تخصصی بود که برای استفاده از آن نیاز به آموزش وجود داشت، طوریکه دروننگر باید مشخص میکرد که چه زمانی افراد فرایندهای هشیاری خودشان را گزارش میکنند و چه وقت تفسیرهای خودشان از پدیدهها را.
متأسفانه، دروننگری اغلب دشوار، مسئله انگیز و غیرقابلاعتماد بود. انتظار از مردم برای نادیدهگرفتن معانی و نامها غیرواقعگرایانه و دشوار است. زمانیکه میزی نشان داده میشود طبیعی است که افراد بگویند ”میز“، درباره استفاده آن فکر کنند و اطلاعات مربوط به آن را بهیاد آورند. ساختار ذهن طوری نیست که اطلاعات را بدین دقت بخشبندی و تفکیک کند؛ بنابراین دروننگرها ازطریق بیاعتنایی به معانی یک جنبه مهم ذهن را نادیده گرفتند. واتسون[۲۱] استفاده از دروننگری را مورد نکوهش قرار داد و مشکلات آن به افزایش حمایتها از روانشناسی عینینگر که تنها رفتار قابلمشاهده را مطالعه میکرد منجر شد.

مشکل دیگر این بود که ساختگراها تداعیهای ایدهها را مطالعه میکردند، اما درباره اینکه این تداعیها چگونه بهوجود میآیند، چیز زیادی برای گفتن نداشتند. افزونبراین، در استفاده از روش دروننگری برای مطالعه فرایند عالیتر ذهنی نظیر استدلال و حلمسئله که از احساس و ادراک فوری و بیواسطه درکل متفاوت بودند، تردیدهایی وجود داشت.
کارکردگرایی. هنگامیکهتیچنر در دانشگاه کرنل بود، رخدادهای ایجادشده در سایر مناطق، اعتبار ساختگرایی را با چالش مواجه کرد. در این زمینه کارکردگرایان نیز نقش داشتند. در دیدگاه کارکردگرایی، فایده هشیاری و رفتارهای موجودات زنده در سازگاری با محیطشان موردتأکید قرار میگرفت. بنیانگذار مکتب کارکردگرایی را ویلیام جیمز[۲۲] میدانند. او در انتقاد از ساختگرایی میگفت که هشیاری را نمیتوان به عناصر تقلیل داد، بلکه بهصورت یک واحد یکپارچه عمل میکند و قصدش کمک به ارگانیسم در سازگاری با محیط است.
اثر مهم جیمز کتاب اصول روانشناسی[۲۳] بود که آن را یکی از بزرگترین متون روانشناسی تاکنون میدانند. او در ابتدای کتاب نوشت که روانشناسی هم ازلحاظ پدیدههای آن و هم شرایط آن علم حیات ذهنی است. او ادعا میکرد که حیات ذهنی یک وحدت، یک تجربه کل است که تغییر میکند. هشیاری یک جریان مداوم است نه مجموعهای از بخشهای مجزای اطلاعات. ”جریان هشیاری“ شخص با تغییر تجربههای او تغییر میکند. جیمز هدف هشیاری را کمک به افراد برای سازگاری با محیط پیرامون خود میدانست.
علاوه بر جیمز دو نفر از بانفوذترین اعضای نهضت کارکردگرایی، جان دیویی[۲۴] و جیمز آنجل[۲۵] بودند. دیویی معتقد بود که فرایندهای روانشناختی را نمیتوان به بخشهای مجزا تقسیم کرد و اینکه هشیاری باید بهصورت کلی در نظر گرفت. دیویی در مقاله خود با عنوان ”مفهوم قوس بازتاب در روانشناسی“ ذرهگرایی، عنصرگرایی و کاهشگرایی روانشناسی را موردحمله قرار داد. طرفداران قوس بازتاب استدلال میکردند که یک واحد رفتار با پاسخ به محرک پایان میپذیرد. درست همانگونه که کودک دستش را از شعله شمع عقب میکشد. دیویی میگفت که بازتاب بیشتر یک چرخه میسازد تا یک قوس؛ زیرا ادراک کودک از شعله تغییر میکند و به این طریق، نقش یا کارکرد متفاوتی را ایفا میکند؛ بنابراین دیویی استدلال میکرد که رفتار موجود در یک پاسخ بازتابی را نمیتوان به نحو معناداری به عناصر حسی حرکتی کاهش داد.
کارکردگرایان تحت تأثیر نوشتههای داروین در زمینه تکامل قرار گرفتند و سودمندی فرایندهای ذهنی در کمک به ارگانیسم برای سازگاری با محیط و بقاء را موردبررسی قرار دادند. عوامل کارکردی شامل ساختارهای بدنی، هشیاری و فرایندهای شناختی نظیر تفکر، احساس و قضاوتکردن هستند. کارکردگرایان به نحوه عمل فرایندهای ذهنی، چگونگی انجام آنها و نحوه تغییر آنها با شرایط محیطی علاقهمند بودند. آنها همچنین جسم و ذهن را بهجای اینکه مجزا در نظر بگیرند، در تعامل با یکدیگر میدیدند.

کارکردگرایان با روش دروننگری، نه بهخاطر مطالعه هشیاری، بلکه بهدلیل نحوه مطالعه هشیاری مخالف بودند. ساختگرایان تلاش میکردند تا با استفاده از روش دروننگری هشیاری را به عناصر مجزا از هم تقسیم کنند، کاریکه به نظر کارکردگرایان امکانپذیر نبود. مطالعه یک پدیده بهصورت مجزا نشان نمیدهد که آن چگونه به بقاء ارگانیسم کمک میکند.
دیویی بر این باور بود که نتایج آزمایشهای روانشناسی باید قابل کاربست به آموزشوپرورش و زندگی روزمره باشد. اگرچه این هدف درخور ستایش است، بااینحال رسیدن به آن نیز دشوار بود، چون برنامه کار[۲۶] پژوهشی کارکردگرایی بهجای ارائه یک حوزه دقیق، بسیار وسیع و گسترده بود. این ضعف راه را برای ظهور رفتارگرایی بهعنوان نیروی غالب در روانشناسی آمریکا هموار ساخت. رفتارگرایی روشهای آزمایشی را بهکار برد و تأکید آنها بر آزمایشگری و پدیدههای قابلمشاهده باعث شد که روانشناسی جایگاه خودش را بهعنوان یک علم بهصورت محکم تثبیت کند.
منابع
السون. ام. اچ. و هرگنهان، بی. آر. (۱۳۸۸). مقدمهای بر نظریههای یادگیری (ترجمه علیاکبر سیف). تهران: دوران (تاریخ انتشار اثر به زبان اصلی، ۲۰۰۹).
شانک، دیل. اچ. (۱۳۹۹). روانشناسی یادگیری: رویکرد تربیتی (ویرایش هشتم). (ترجمه اکبر رضایی). تهران انتشارات ارجمند. (تاریخ انتشار اثر به زبان اصلی، ۲۰۱۸).
شولتز، دوان پی.، و شولتز، سیدنی آلن. (۱۳۸۶). تاریخ روانشناسی نوین (ترجمه علیاکبر سیف، حسن پاشا شریفی، خدیجه علیآبادی و جعفر نجفی زند). تهران: نشر دوران (تاریخ انتشار اثر به زبان اصلی، ۲۰۰۸).
مازور، جیمز ای. (۱۳۸۵). روانشناسی یادگیری و رفتار (ترجمه سید رضا افتخاری). مشهد: بامشاد (تاریخ انتشار اثر به زبان اصلی، ۲۰۰۱).
هرگنهان، بی. آر. (۱۳۹۳). تاریخ روانشناسی (ترجمه یحیی سیدمحمدی). تهران: نشر ارسباران (تاریخ انتشار اثر به زبان اصلی، ۲۰۰۹).
هیلگارد، ارنست.، و باور، گوردن. (۱۳۷۱). نظریههای یادگیری (ترجمه محمدنقی براهنی). تهران: مرکز نشر دانشگاهی (تاریخ انتشار اثر به زبان اصلی، ۱۹۷۵).
[۱]. epistemology
[۲]. Rationalism
[۳]. Rene Descartes
[۴]. Immanuel Kant
[۵]. Critique of Pure Reason
[۶]. empiricism
[۷]. Aristotle
[۸]. John Locke
[۹]. tabula rasa (blank tablet)
[۱۰]. George Berkeley
[۱۱]. David Hume
[۱۲]. John Stuart Mill
[۱۳]. Wilhelm Wundt
[۱۴]. Hermann Ebbinghaus
[۱۵]. nonsense syllables
[۱۶]. savings score
[۱۷]. on Memory
[۱۸]. Edward B. Titchener
[۱۹]. structuralism
[۲۰]. introspection
[۲۱]. Watson
[۲۲]. William James
[۲۳]. The Principles of Psychology
[۲۴]. John Dewey
[۲۵]. James Angell
[۲۶]. agenda















