وقتی روانشناسان برای اولین بار در اواخر قرن ۱۹ بهصورت جدی به مطالعه یادگیری پرداختند، دو دیدگاه غالب در روانشناسی، ساختگرایی و کارکردگرایی بودند. علیرغم تفاوتهای بسیار زیاد آنها درباره مفروضههای زیربنایی و موضوعات موردمطالعه، این دو دیدگاه نقطهضعف مشترکی داشتند. هردوی آنها روششناسی پژوهشی دقیقی نداشتند. ابزار اصلی بررسی یادگیری و دیگر پدیدههای روانشناختی، بهویژه برای ساختگرایان، روش دروننگری بود.
روانشناسان اولیه
در اوایل قرن بیستم برخی از روانشناسان، رویکرد دروننگری را به خاطر ذهنیت و فقدان دقت علمی موردانتقاد قرار دادند. آنها معتقد بودند که روانشناسی بهعنوان یک رشته علمی، بدون روشهای پژوهشی عینی، هرگز نمیتواند علم واقعی محسوب شود. آنها بیان میکردند که برای مطالعه یادگیری بهصورت عینی و علمی، نظریهپردازان باید بر دو چیز متمرکز شوند که میتوان آنها را مشاهده و بهصورت عینی اندازهگیری کرد:
- رفتارهای افراد (پاسخها) و
- رویدادهای محیطی (محرکهای قبل و بعدازاین پاسخها).
از آن به بعد، بسیاری از روانشناسان سعی کردند یادگیری و رفتار را عمدتاً از طریق تحلیل روابط محرک-پاسخ تبیین و درک کنند. این روانشناسان رفتارگرا نامیده شدند و نظریههای یادگیری آنها درکل به رفتارگرایی شهرت یافت.
رفتارگرایی
دیدگاههای رفتارگرایی به درک ما از نحوه وقوع یادگیری و تأثیر محیطهای آموزشی و درمانی در یادگیری افراد خیلی کمک کرد؛ ولی با گذشت زمان محدودیتهای این دیدگاه آشکار شد. برای مثال، رفتارگرایان در ابتدا معتقد بودند که یادگیری زمانی اتفاق میافتد که یادگیرندگان به شیوه خاصی رفتار کنند؛ یعنی هنگامیکه پاسخی را بدهند و پیامدهای آن پاسخ را تجربه میکنند. بهعبارتدیگر، آنها اعتقاد داشتند که یادگیری تنها از راه تجربه مستقیم صورت میگیرد.
نظریه یادگیری اجتماعی
در دهه ۱۹۴۰، برخی از روانشناسان بیان کردند که افراد همچنین میتوانند رفتارهای جدید را صرفاً با مشاهده دیگران و الگوها و تقلید از آنها یاد بگیرند. این مفهوم سرمشق گیری نیروی محرکی برای دیدگاه جایگزین به نام نظریه یادگیری اجتماعی فراهم کرد که بررسی میکرد چگونه افراد با مشاهده افراد پیرامون خودشان یاد میگیرند.
روانشناسی شناختی
پیاژه
رفتارگرایی و نظریه یادگیری اجتماعی عمدتاً در آمریکای شمالی توسعه یافت. همزمان با آنها تعدادی از پژوهشگران اوایل قرن بیستم در اروپا، خطمشی کاملاً متفاوتی برای کشف ماهیت فرایندهای ذهنی درونی افراد اختیار کردند. برای مثال، در اوایل دهه ۱۹۲۰ پژوهشگر سوئیسی به نام ژان پیاژه نشان داد که وقتی کودکان بزرگتر میشوند، فرایندهای استدلال آنها تغییر میکند.
ویگوتسکی
همچنین روانشناس روسی لئو ویگوتسکی درباره اینکه چگونه محیط اجتماعی و فرهنگ کودکان میتواند در کسب مهارتهای پیچیده تفکر به آنها کمک کند، نظریهپردازی کرد. در آلمان نیز نظریهپردازانی که به روانشناسان گشتالت معروف بودند، یافتههای جالبی در ارتباط با پدیدههای ذهنی نظیر ادراک و حل مسئله انسان ارائه کردند.

باگذشت زمان هنگامیکه روانشناسان بهطور فزایندهای جنبههای مختلف یادگیری انسان را بررسی کردند، معلوم شد که مطالعه رفتار بهتنهایی، نمیتواند تصویر کاملی از یادگیری ارائه دهد؛ و لازم است فرایندهای فکری انسان یا شناخت نیز موردتوجه قرار گیرد. دیدگاه بسیار متفاوتی که به روانشناسی شناختی یا بهصورت سادهتر شناخت گرایی معروف شد، به وجود آمد.
رویکرد شناختی از روشهای عینی و علمی برای مطالعه انواع مختلف پدیدههای ذهنی از قبیل ادراک، حافظه، حل مسئله، درک خواندن و غیره استفاده میکرد. نظریهپردازان یادگیری اجتماعی نیز بهتدریج فرایندهای شناختی را در تبیینهای خود از یادگیری وارد کردند که به دیدگاه اجتماعی شناختی منجر شد.
نظریه اجتماعی فرهنگی
اما حتی با تمرکز بر شناخت و رفتار نمیتوانیم ویژگی شاخص انسانها را بر حیوانات کاملاً مشخص کنیم. برخی از حیوانات موجودات متفکری هستند. برای مثال، گوریلها، شامپانزهها، دلفینها، فیلها و کلاغها میتوانند خودشان را در آیینه تشخیص دهند که این نشان میدهد آنها از خودشان تصویر ذهنی دارند.
کلاغها، باهوشترین پرندگان، میتوانند برای به دست آوردن غذایی که دسترسی به آن دشوار است، ابزارهای ابتدایی بسازند و قادرند مواد غذایی مازاد بر مصرف نیازشان را در مکانهایی که بعداً به یاد میآورند ذخیره کنند؛ بنابراین چگونه میتوانیم امتیاز انسان را در تفکر و یادگیری توضیح دهیم؟ ازیکطرف، دستگاه مادی تفکر ما- بهویژه قسمت بالای مغز که به قشر مخ معروف است- از گونههای دیگر پیچیدهتر است.
علاوه بر موارد فوق ما انسانها به خاطر مهارتهای زبان انعطافپذیری که داریم، میتوانیم خیلی بیشتر از گونههای دیگر با همنوعان خود ارتباط برقرار کرده و تشریکمساعی کنیم؛ و از طریق فرهنگها و جوامعی که به وجود میآوریم، یادگیریهایمان را به نسلهای بعد منتقل کنیم.
در دو یا سه دهه گذشته، چند روانشناس بر اساس عقاید اولیه روانشناس روسی لئو ویگوتسکی نظریههایی را در مورد نقش مهم تعامل و فرهنگ در یادگیری و رشد شناختی انسان به وجود آوردهاند. به این دیدگاه اسامی متعددی دادهشده است که امروزه نظریه اجتماعی فرهنگی بیشتر مورداستفاده قرار میگیرد.
منبع
Ormrod, J. E. (2012). Human learning (6th ed.). Boston, MA: Pearson















